ملحق بخش سيزدهم
قصص و اسرائيليات
چنانچه در شرايط تفسير
گفتيم، مفسّر بايد قصص قرآن را بداند، و مهمتر از دانستن آنها دانستن سبك قرآن در
ايراد قصص است.
قرآن مجيد از هر قصه اي به موارد عبرت آن اكتفا
مي كند، و هرگز مانند قصه سرايان، سرتاسر جزئيات واقعه اي را كه خالي از عبرت است
ياد نمي كند.
در قصه «يوسف»، آنجا كه «يعقوب» به ده فرزند
خود كه از پي «بن يامين» مي روند مي گويد كه همه از يك در وارد نشويد، قوله تعالي:«وَ
قَالَ يا بَنِيَّ لاتَدْخُلوُا مِنْ بَابٍ واحدٍ وَادْخُلوُا مِنْ اَبْوابٍ
مُتَفَرِّقَةٍ» (يوسف:67)، تا چشم زخمي به شما نرسد، اما بلافاصله با توجه به
اينكه تنها مؤثر در وجود خداوند متعال است، گفته خود را ترميم مي كند و مي گويد كه
من با تلاش خود نمي توانم شما را از خدا بي نياز سازم، قوله تعالي: «وَ مَا
اَغْنِي عَنْكُمْ مِنَ اللهِ مِنْ شَيْءٍ».
در سراسر قصص قرآن، تنبيه بر عبرت و آموختن
معارف عاليه آشكار است، و هرگز درازگويي هاي تورات محرّف در آن وجود ندارد.
قرآن در قصه «آدم» كه چند جا مكرّر شده و در
هرجا از آن عبرتِ ديگر اندوخته مي شود، كاري به تعيين جاي بهشت و نام درخت منهيّه
و حيوان وسيله اغوا و محل فرود آمدن آدم ندارد. اما تورات مي گويد: بهشت عدن در
جانب مشرق است، و درخت در وسط بهشت قرار دارد؛ درخت زندگي است، و حيوان مار است كه
خداوند در اثر گناهانش بي دست و پايش كرده تا بر شكم راه رود و خاك بخورد؛ و مار
از حوّا به رنج آبستني انتقام گرفت (و لابد از آدم به گرفتاري او در دست حوّا)؛ و
امثال آنها كه يك رشته طولاني از تالي فاسدها به دنبال خود مي كشانند.
حسّ كنجكاوي و افسانه خواهي غريزي بشر،
مسلمانان را وادار مي كرد تا از مدّعيان علم بپرسند، و آنان هم يهوداني بودند كه
از اين وضع، جاني به خود گرفته و سوء استفاده مي كردند و رَطب و يابسي از ذخيره
هاي افسانه اي خود به مسلمانان نادان قالب مي كردند. و بعضي مسلمانان هم از يهودان
و ديگران افسانه هايي گردآورده آنها را در تفسير قرآن جاي مي دادند، تا آنجا كه
«طبري» مفسّر بزرگ از قول «وهب بن منبّه» نقل مي كند كه آن درخت ميوه اي است كه
فرشتگان از آن مي خورند تا جاودان بمانند. و چون شيطان خواست آدم و حوّا را اغوا
كند در شكم مار رفت، و مار چهار دست و پا داشت، گويي شتري رهوار بود از بهترين
مخلوقات چرنده، و آنگاه مار به بهشت درآمد و شيطان از شكم او بيرون آمد و از ميوه
درخت بگرفت و ايشان را گمراه ساخت. همين «وهب» گفته بود كه عمر دنيا شش هزار سال
است كه پنج هزار و ششصد سال آن گذشته است، و به گفته او بايستي چهارصد سال بعد
دنيا به پايان رسيده باشد.
از امثال اين افسانه ها كه در تفاسير قرآن وارد
شده، و كم هم نيستند، دانستيم كه چه سخن ها و ياوه سرايي ها از منابع يهوديت در
فرهنگ اسلام راه يافته، كه بسياري از آنها در اين تورات تحريف شده هم يافت نمي
شود. افسانه هايي كه نه عبرتي مي آموزانند و نه دانش و معرفتي، بلكه اين انبوهي و
درازگويي، خود مايه گم شدن معارف عالي و ارزنده است، و چه بسا نقاط ضعفي كه در
اسلام ايجاد كرده و فرهنگ اسلام را با اين وصله هاي ناجور لكه دار ساخته است.
يكي از علل ورود اسرائيليات آن است كه يهودان
گوش هاي مسلمانان را براي شنيدن اين افسانه ها تيز و آماده مي ديدند، منعي هم در
كار نبود. حسّ خودستايي يهود، كه قبل از ظهور اسلام يك نوع برتري در ميان امّت
فقير و بي فرهنگ عرب براي خود مي ديدند، ايجاب مي كرد كه از موقعيت بهره برداري
كرده و در ميان مسلمانان خود را به مرجعيّت اين گونه اطلاعات جا زنند، و به همين
جهت بازار امثال «كعب الاحبار» رونق داشت. و چون اين گونه مطالب مربوط به احكام
نبود تا در اسانيد دقت شود، كتب تفسير از منقولات ايشان انباشته گرديد، اما كمتر
انديشه كردند كه اين تسامح به زيان فرهنگ اسلام تمام خواهد شد.
بدتر آنكه همه اين گويندگان يهود از عالمان
ايشان نبودند و در ميان ايشان بسياري عاميان بيدانش بود كه مانند اقوام ديگر
انباري از افسانه و خرافات بودند و آنها را به نام معلومات مذهبي يهود عرضه مي
داشتند، و مسلمانان هم با سهل انگاري آنها را بر حجم تفسير مي افزودند.
مهم آن است كه بدانيم برخي از مطالب يهوديت و
نصرانيت چنان در اسلام رسوب كرده كه رنگ خاص خود را به اسلام منتقل كرده و در مدتي
دراز علماي دين بدون توجه به اين غايله و نتايج شوم آن، آنها را به عنوان معارف
اسلامي پذيرفته اند.
به طور مثال، مي دانيم كه در فرهنگ اسلام
امتياز انسان وابسته به اندازه سعي و عمل او است، قوله تعالي: «وَ اَنْ لَيْسَ
لِلاِنْسانِ اِلاَّ مَا سَعَي»(النجم:39) و قوله تعالي:«فَمَنْ يَعْمَلْ
مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً
يَرَهُ»(الزلزلة:7). شاعري و مسامحه كاري و سهل انگاري و تنبلي و باري به هر
جهت بودن در اسلام راه ندارد، هم چنين ريزه كاري هاي شاعرانه اديان ديگر كه قابل
انجام نيست از اسلام به دور است. به باب توكل در «احياء العلوم» مراجعه كنيد و
داستان آن متوكِّل را كه در چاه مي افتد و ياري نمي طلبد تا شيري مي آيد و پاي خود
را درون چاه دراز مي كند تا پايش را بگيرد و بالا بيايد بخوانيد، آنگاه آن را با
تعريف توكّل در فرهنگ اسلام از قول پيغمبر اكرم(ص) مقايسه كنيد (آنجا كه از اعرابي
مي پرسد شترت را چه كردي و او مي گويد كه توكل به خدا كردم. و حضرت به او مي
فرمايد:«اعقلْ و توكَّلْ») تا بدانيد نفوذ فرهنگ رهبانيت ابتداعي مسيحيت و
هندو، چگونه چهره اسلام را دگرگون ساخته است و مسلمانان را به جاي اتكا بر سعي و
عمل و تفكر در كاينات و عمران زمين و مقام «وَ اَنْتُمُ الاَعْلَوْنَ» به
رياضات هندويي و رهباني و توسّل به علم اوفاق و حروف و اعداد و طلسم و فال و تعبير
خواب متكي ساخته است، كه نتيجه اش همين بي اعتنايي و دلسردي و بي ديني در عهد بحث
و تحقيق است. در صورتي كه فرهنگ ساده و استوار و منطقي اسلام هميشه براي ذهن
متكامل انسان مورد قبول است.
در بخش مكاتب تفسير هم مطالبي در اين باره
خواهيم گفت، هرچند اين مهمّ، يعني پيراستن فرهنگ اسلام از اين طفيلي ها، به اين
آساني ها نخواهد بود.
اكنون بپردازيم به تكليف مسلمانان در برابر اين
مسائل.
اوّل از قرآن، قوله تعالي:«سَيَقُولوُنَ
ثَلثَةٌ رَابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ
رَجْماً بِالْغَيْبِ...» (الكهف:22)، كه اول به ذكر اقوال شايع درباره شماره
اصحاب كهف پرداخته، آنگاه مي گويد اين اقوال از باب «رجماً بالغيب» است. آنگاه
فرمايد: «وَ يَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثَامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ» و درباره آن
قضاوتي نشده، و از آنجا معلوم است كه قول صحيح همين است. آنگاه فرمايد «قُلْ
رَبِّي اَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ مَا يَعْلَمُهُمْ اِلاَّ قَليلٌ فَلاَ تُمارِ
فِيهِمْ اِلاَّ مِرَآءً ظَاهِراً وَ لا تَسْتَفْتِ فِيهِمْ مِنْهُمْ اَحَداً»،
كه دو ارشاد در آن است:
1- آنكه دانستن شماره مهم نيست، و موضع عبرت از
اصل واقعه است كه خدا مي داند وعده قليلي از خاصّان خدا.
2- نهي پيغمبر(ص) از سؤال كردن يهود درباره
شماره آنها، و اكتفا به آنچه خداوند خبر داده است.[1]
دوّم از سنّت، قال رسول الله(ص):
لاتُصدّقوا اهلَ الكتاب و لا تُكَذِّبوهم،
قولوا آمنّا بالله و ما انزلَ الينا.[2]
در اينجا نهي از تصديق و تكذيب به معني رها
كردن قول ايشان است و «قولوا آمنّا بالله و ما انزل الينا» دليل ارشادي است
بر وجوب اكتفا بما اُنزلَ علي نبيّنا(ص)، و بنابراين نهي اخذ از اهل كتاب است. هم
چنين حديث «جابربن عبدالله» كه:
«عمر» نوشته اي از نوشته هاي اهل كتاب نزد
پيغمبر(ص) برد و او خواند. پيغمبر خشمناك شد و فرمود آيا نسنجيده و ندانسته وارد مي
شويد؟ اي پسر خطاب، سوگند به آنكه جانم در دست اوست هر آينه من براي شما سفيد روشن
و خالصش را آورده ام. از اهل كتاب سؤال مكنيد، چه بسا به حق خبر دهند و شما ايشان
را تكذيب كنيد يا به باطل خبر دهند و شما ايشان را تصديق كنيد. سوگند به آنكه جانم
در دست اوست اگر موسي زنده بود كاري از او بر نمي آمد جز آنكه مرا پيروي كند.[3]
«ابن عباس» گفته است:
يا معشرَ المسلمين كيف تسألون اهلَ الكتاب؟
اَلا يَنهاكُم ما جاءَكم مِن العِلم مِن مَسأَلَتِهم.
ملاحظه كنيد، خشم پيغمبر(ص) و ملّقب ساختن
«عمر» به متهوِّك، و تبكيت او از نفوذ دادن معارف ناقص و احيانا غلط اهل كتاب در
اسلام، در صورتي كه وجه اعلا و روشن و مصفاي آن موارد را پيغمبر آورده است، و نهي
از پرسش از ايشان، و در خاتمه تصريح به آنكه حضرت موسي با همه معارفش اگر در عهد
پيغمبر اسلام بود جز پيروي او چاره اي نداشت؛ اين همه تاكيداتي براي منع رجوع و
اخذ از اهل كتاب است.
اگر به تواريخ مراجعه شود، دانسته مي شود كه
«عمر»، عمداً يا نادانسته به اسرائيليات و منابعش ارادتمند بوده است. داستان تقرّب
«كعب الاحبار» را در نزد او، و خبر دادن كعب به او كه نام تو در تورات است، و ذوق
زدگي او از اين مدح و ثنا را در تواريخ مهم بخوانيد.[4]
تذييل:
حديثي كه از طرق عامّه از پيغمبر نقل مي كنند
كه فرموده: «حدِّثوا عن بني اسرائيل و لا حَرَج» مجهول است. في معاني الاخبار:
ابي عن سعد، عن ابي عيسي، عن يحيي بن سيف، عن
اخيه عليّ، عن ابيه، عن محمّد بن مارِد، عن عبد الاَ علَي بن اعينَ قال: «قلتُ
لابي عبدالله: جُعِلتُ فداك، حديث يَرويه الناسُ اَنّ رسولَ الله(ص) قال: حَدِّثوا
عن بني اسرائيل و لا حَرَج. قال(ع): نعم. قلتُ. فنُحَدِّثُ عن بني اسرائيل و لا
حرجَ علينا. قال(ع) اما سمعت ما قال: كفي بالمرء كَذِباً اَن يُحَدِّثَ بكلّ ما
سَمِعَ. فقلتُ: فكيف هذا؟ قال(ع): ما كان في الكتاب انّه كان في بني اسرائيل
فحَدِّثْ- انّه كان في هذه الامّة- و لاحرج».[5]
يا للعجب و وا اسفا كه دانسته يا ندانسته در
اثر سهل انگاري و راه دادن به فرهنگ هاي غير اسلامي، كم كم اين گمان به شكل اعتقاد
درآمد كه فهم كامل قرآن و دين اسلام وابسته به دانستن فرهنگ ديني و فلسفي ملل ديگر
است. در صورتي كه قرآن فرهنگي خاص و مستقل دارد كه به معونت سنّت و سيرت حلاّل همه
مشكلات بشري است و نيازي به استعانت از خارج ندارد.
«ابن خلدون» در اين باره گويد:
عرب، اهل كتاب و دانش نبود و بي سوادي و ناداني
بر او غالب بود و مانند همه به دانستن سرآغاز خلقت و رازهاي آن شايق بود و قبل از
اسلام از يهود و نصاري مي شنيد. آن روزگار يهوديان و نصاراي عرب هم باديه نشين
بودند و اطلاعات ايشان در حدّ عوام اهل كتاب بود. بعضي از ايشان حميري بودند كه يهودي
شده بودند و وقتي مسلمان شدند بقاياي آن افسانه ها كه مربوط به دين نبود نزد ايشان
مانده بود و اينان مانند «كعب الاحبار» و «وهب بن منبّه» و «عبدالله بن سلام»
بودند كه تفاسير از منقولات ايشان پر شد و مفسرين هم در اين مورد سهل انگاري
كردند.
تكمله:
به يك نظر تفسير را مي توان به دو قسم تقسيم
نمود:
اول- تفسير اجمالي در حدود قواعد لساني و
مفهومات تبادري و مأثورات.
دوم- تفسير تفصيلي استنباطي و تدّبري با درجاتش
در محدوده شرايط قانوني.
بايد اين مطلب مهم را در نظر داشت كه ارزش هر
تعليم و هدايتي بيشتر وابسته به اندازه گسترش و شمول آن است. در اين صورت تفسير
قانوني و مقدس و مفيد قرآن، كه مبيّن شريعت جهاني اسلام براي همه جهانيان است،
حدود شمول و گسترش آن در حدود همه افراد جامعه است و هيچ فردي از دريافت و فهم آن
محروم نيست.
اما قسم دوم، ويژه درجات متفاوت علم و معرفت و
دريافت و تدبّر و ذوق و اخلاص است كه در هر درجه بالاتري محيط آن كوچكتر و افراد
عارف به آن كمتر و از شمول دورتر است. مانند آنكه بدانند صفت احسان مافوق عدالت
است، عدالت واجب است و احسان فضيلت است. مفهوم عدالت مفهومي قانوني و شامل است،
اما مفهوم احسان مفهومي اخلاقي و امتيازي خاص است. مسؤوليت افراد در برابر احسان،
الزامي و قانوني نيست، زيرا اگر واجب باشد عسر و حرج به بار مي آورد، و عسر و حرج
مخالف قوانين دين و عقل است، اما مسؤوليت در برابر عدالت، الزامي و قانوني و شامل
است.
در مورد تفسير هم نمي توان براي عامّه افراد
مسؤوليتي تفصيلي و تدبري قائل بود. در عين حال عامّه مردم را كه ذهني ابتدايي
دارند و بنابراين تنها مفاهيم اوليه و تبادري را درك مي كنند نبايد به نظر تحقير
نگريست، زيرا غايت مجهود هر كسي همان مرز ميان امكان و حرج است، و هر كس مسؤوليت
قانوني خود را انجام دهد عضو شريف جامعه ملّي يا مذهبي خواهد بود، مازاد آن از باب
فضيلت و احسان است. اما به هر حال دانستن اين مطلب نبايد مانع تحقيق و تدبر پيگير
و هميشگي در قرآن باشد، زيرا عجايب قرآن تمام شدني نيست و بنابراين تلاش براي فهم
متعالي آن پايان ندارد.
[1] - درّ المنثور، ذيل آيه. و مجمع البيان به نقل از ابن عباس و
قتاده: «اي ولا تستفتِ فيهم مِن اهل الكتاب احداً».
[2] - بخاري، في كتاب التفسير، ج8: 120. فتح الباري
[3] - مسند احمد، والمتهوّك: المتحيّر و الذي يَقَعُ في الشيء بلا
رويه.- نهاية، ابن الاثير.
[4] - الاضواء علي السنّة المحمّدية:153
[5] -
بحار، ج2: 159